دختر است دیگر...
گاهی دلش می خواد
بهانه های الکی بگیرد
به هوای آغوش تو
شانه های تو...
که بعد تــو
آرام
خیلی آرام
در گوشش زمزمه کنی:
ببین من عاشقتــــم...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:54 توسط زلی جون
|
شاید خیال بود
یا رویایی نا تمام
مثل هیاهویی دور ...
مثل مه بودی
خواستم نزدیک تر شوم
هر دو گم شدیم...
فرصت نشد ببینمت
بخوانمت
( به نام..یا چیزی شبیه "جانم" )
مهلت امان نداد...
نشد دلم...
نشد که ببویمت...
فرصت نشد...
نشد ببوسمت...

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:10 توسط زلی جون
|
خیال بوسیدنت یک لحظه هم دست از سرم بر نمی دارد
بی انصاف
هر شب به خوابم نیا....
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:2 توسط زلی جون
|
برایِ کســـــی کهـ میگوید :
صِـــــدایَشـ گرفتهـ ...
سَـــــرشـ سَنگین استـ ...
وَ آبـــ ریزشـــ بینی دارد ...
هِــــــــی نُســــــخهـ نَپیچـــــــــید !
شــــــــایَد بُغضـــــــی دَر گلویشـ ترکیدهـ باشَــــــــد
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:0 توسط زلی جون
|
زخم هایم به طعنه می گویند: عِشقَتـــ ، چقدر با نمک بــود!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:39 توسط زلی جون
|
قسم به اون دختری که با وعده ازدواج بکارتشو از دست داد
و عکس عشقشو تو گوشی رفیق فابریکش دید ...
قسم به اون دختری که هنوز تنهاست چون نتونسته فراموش کنه ...
و قسم به اون جفتی که اولین شب بعد از طلاق
رو دارن تنهایی با چشم خیس تو اتاق تاریک و خالی از هم سحر میکنند
اینجا زمین است ، مطمئن باش که یک روز دوباره همدیگر رو مبینیم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:35 توسط زلی جون
|
چـــــ ـــــــه تنــــــاقـــــــض تلخــــــ ــــــی شدم
دلــــم شــــــ ــــــور می زند
امـــــ ـــــــا دستــــــام نمک نــــــــــــدارن

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:26 توسط زلی جون
|
چــه بــــر سر عشــــــق آمــــد ...؟ کـــــــه از افسانــــه هـــــــــا .....
رسیـــد بــــه صفحـــه حــــوادث روزنـــــامه هـــــا...؟

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:14 توسط زلی جون
|
نــگــرآنــم نــبــآش عــزیــزم
دیــگـه نــه شـوکــه مــے شـم
نــه گــریــه مــے کــنـم
مـــن بــه دیـــدن تــو بــآ دیــگــرے عــآدتـــ کــردم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:23 توسط زلی جون
|
زنی را دیدم
زاده شده بود تا دختر کسی باشد
بالید تا خواهر کسی باشد
ازدواج کرد ...تا زن کسی باشد
زاد تا مادر کسی باشدبرای همه کسی بود و برای خودش هیچ کس !!!

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 12:28 توسط زلی جون
|
خوب نگاه کن، می بینــی؟ لعنتی این ویرانکـــده، آثار باستانی نیست؛ منــم...!!!...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 12:25 توسط زلی جون
|
کــاشـــ میـــــــــ دانـستـمـــ
چــطـــور بــ ه صبـــح بـرسـانـمــــ
تــمـــامـــِ شبــــ ـــهـایـی را کـــ ه بــا رفـتـنـتـــــ
یــلـــدا شـــدنـــد ...!!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 12:17 توسط زلی جون
|
خـوابم نمــے بــرد
بــہ همــہ چیز فکر کــرده ام...
حتے تـــو
و مے دانـــم که خوابـــے
و قبــل از بستہ شدن چشـــم هآیــتـ
بــہ ـهمہ چیــز فکــر کرده اے
جـــــز مــ ـ ـن.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 12:14 توسط زلی جون
|
كاش آدما جسارت داشتن،
گوشی رو بر میداشتن و بهش زنگ میزدن و می گفتن:
ببین ،
دلم واست تنگ شده ،
واسه هیچ چیزِ دیگه ای هم زنگ نزدم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 12:35 توسط زلی جون
|
به یاد می آورم لحظه های فراز را که :
صدای او اعتبارم می بخشید
و لحظه های نشیب را که اعتمادم
به یاد می آورم افرای افراشته ای را ، به یاد می آورم مادرم را . . .

+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 10:53 توسط زلی جون
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 10:46 توسط زلی جون
|
از این تــــــــکرار ساعتها ...
از این بیهوده بــــــــودنها ...
از این بی تــــاب ماندنها ...
...
از این تردیــدها ...
نیرنگها ...
شــــــــــکها ...
خیـــانتها ...
از این رنگین کمان ســــــرد آدمها ...
و از این مـــــــــرگ باورها و رویاها ...
پـــــــــــــــریشانم ...
دلم پـــــــــــــــرواز میخواهد ....

+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 10:34 توسط زلی جون
|
ایــن روز هــا
شبیــه جـــودی ابـــوت شـده امــ...
بــرای بـابـا لنـگ درازی مـی نـویسـم کــه ایـن روز هــا دیگـر خــودمـ هــم نمیشنــاسمـش...!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 10:32 توسط زلی جون
|
بالاخره یک روز...
تمام شناسنامه های دنیا را پاره خواهم کرد!
وقتی نام او به عنوان همسر
در شناسنامه تو ست...
شناسنامه بی رحم ترین کاغذ پاره ی دنیاست...
می دانی...
شناسنامه...چیز کثیفی ست!!
بیزارم از این شناسنامه های دو به هم زن ....
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 10:28 توسط زلی جون
|
بیـــا “خــّر” هـــایـتــ را بگیـــر
دیگـــر تـــوانــ عبــور دادن آن هـــا را از پــُل نــدارمـ
وقتــی مــی دانـــمـ کــه در آخـــر مثــل همیشــه خــواهــی گفــتــ
“مـــا بــه درد هــم نمــی خــوریــمـ” . .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 10:25 توسط زلی جون
|
خیلی سخته اون لحظه ای که یکی به اشتباه بزرگی که در قبال تو کرده اعتراف می کنه!
اشتباهی به بزرگی تباه شدن زندگیت . . .!
و تو فقط بغض می کنی . . .
و این سوال رو لبات یخ می زنه
چرا؟!؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 10:22 توسط زلی جون
|
به این دهانــِ خُشکــ دیگَر عآدت کرده اَمـــ
سالهـای زیادی است که بُـزاقَش را نگاه می دارم
به اُمید روزی که وقتی تو را می بینمـــ ،
...
پیش کشی درخور برایت داشته باشم
تـُـفـــــــ به تـــــــو....
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 10:20 توسط زلی جون
|
رفتــه ای و مــن هــر روز،بــه مــوریــانــه هــایــی فکــر مــی کنــم
کــه آهستــه و آرام گــوشه هــای خیــال ام را مــی جــونــد!
به گــذشـتــه که بــرمــیـگـــردم.... از حـــــــال مــیــروم....!.!.! 
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 10:18 توسط زلی جون
|
خبر از من داری؟...
خبر از دلتنگی های من چطور؟...
و آن پروانه های شادی که در نگاهم بودند...
خبرش رسیده که مرده اند؟؟؟...
هیچ سراغ دلم را میگیری؟؟...
کسی خبر داده که آب رفته ام از خستگی؟..
مچاله ام از دلتنگی؟..
آه.... که هیچ کلاغی نساختیم میان هم
وجدانت راحت..
خبرهای من به تو نمی رسد....
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:32 توسط زلی جون
|
!!همین كه هستی كافیست
...دوراز من
...بدون من
گل كه میخری خوب است
؟؟؟؟برای من نیست
...نباشد
!!همین كه رختمان زیر یك افتاب خشك میشود كافیست
...دلخوشم به این( حماقت) شیرین
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:28 توسط زلی جون
|
گیریم که سلام !
به فرض که حالت را بپرسم ؛
سراغت را بگیرم ، بودنت را گدایی کنم ...
چه فرقی می کند ؟!
وقتی آن گونه هستی که نباید باشی ...
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:24 توسط زلی جون
|
لَج مے کنم ؛
بد اخلاق مے شوم ؛
دست ِ خودم نیست ...
تو که نباشے ؛
زنــــ دگے باید به کام ِ من ، تلخ شود 
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:11 توسط زلی جون
|
مے دانم
برخے چیزهآ در زنـــدگے ؛
بهـ هیــج جآ نمے رسند
یکیش :
همین دستـ هآی کلافه ام
که هیــچ گاه
به دستـ هآیـت نمے رسند ...
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:7 توسط زلی جون
|
فـــَردا , بیا با هم تمامَ ش کنیم
شاید به بهآنـه ے خـُداحافظے ,
مَرا ، بوسیدے ...
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:4 توسط زلی جون
|
حرف توکـه مے شود ؛
مَن ؛ چقدر ناشیانه ,
اِدعاے بے تفاوتے مے کنم 
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:2 توسط زلی جون
|